زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

چادر نماز دخترم

سلام دختر قشنگم خوبي مامان؟ امروز صبح كه از خواب پاشديم ديدم الحمدلله حال بابايي كلي خوب شده. سرحال شده بود ماشاالله. اخه ديشب هم بهش شربت عسل دادم هم اويشن با عسل و هم سوپ. خلاصه به زور خوبش كردم البته با كمك خداي مهربون. امشب هم انشاالله يه سوپ ديگه واسش درست ميكنم تا حالش خوب خوب خوب بشه. الان خونه ي مادرجونم. از صبح مادرجون نشسته جلوي چرخ خياطيش و واسه شما يه چادر نماز خوشكل درست كرده اميدوارم به سلامتي بپوشيش و كنار مامان واستي نماز بخوني. الهي قربون قد و بالات برم دخترم. دايي عليرضا امروز مدرسه نرفته و الان منتظره من از پاي كامپيوتر پاشم بشينه بازي كنه. برم كه منتظره. فعلا باي دختر قشنگم. ...
28 مهر 1392

باباي مريض و دختر تنبل...

سلام دردونه مامان،يه دونه مامان چطوري فدات شم؟خوبي گلم؟ گفتم كه بابايي خيلي دوستت داره اما توداره و به روي خودش نمياره. جديدا داره احساساتشو نسبت به تو نشون ميده. كم كم داره يخش آب ميشه. الهي قربونش برم وقتي ميگه دختر گلم كلي ذوق ميكنم. وقتي ميگه زهراي بابا دلم قنج ميره. عسل مامان امروز يه كوچولو تنبل شدي ها!!!!! آخه از صبح تا حالا فقط 3 يا 4بار تكون خوردي. روزهاي قبل اينقدر تكون ميخوردي كه بهم مهلت نميدادي بعد از هر تكون خوردنت صلوات و سوره توحيد رو بخونم. اگه ميخواستم بخونم بايد يكسر در حال خوندن ميبودم. دختر مامان دلم واست تنگه،تو رو خدا يه كم تكون بخور دلم باز شه.آخه از وقتي تكونهاتو حس ميكنم هر تكونيت برام ياداوري وجود ناز...
27 مهر 1392

خريد سيسموني...

عسلم دوشنبه شب با مادرجون و اقاجون رفتيم 17 شهريور كه سيسمونيت رو بگيريم. البته فكر كنم بهت گفته بودم كه به خاطر كمبود جا مجبوريم فقط چيزهاي ضروري و اوليه رو بگيريم. سرويس كالسكه،سرويس خواب،5 تيكه سايز 0،پتو دورپيچ،پستونك،شيشه،دندوني و يه سوييشرت شلوار سايز 0 واسه عيدت گرفتيم. سرويس كالسكه ات رو كرم قرمز برداشتم خيلي خوشكله.سرويس خوابت هم،هم صورتي كم رنگ داره هم پررنگ.اونم خيلي نازه موزيكال هم هست.دندونيت هم هندونه ايه خيلي خوشمله. خلاصه همه ي وسايلهات شيك و قشنگه. دست مادرجون و اقاجون درد نكنه حسابي تو زحمت افتادن. انشالله بتونم همه ي زحماتشون رو جبران كنم و تو هم كه بزرگ شدي بتوني جبران كني. البته هنوز خورده ريزه ها ...
24 مهر 1392

هوراااااااااااا بالاخره اسم دخترم انتخاب شد...

سلام گل دختر مامان... سلام تاج سر مامان...چطوري؟خوبي نفسم؟ دختر قشنگم دير اومدم ولي دست پر... بالاخره اسمت انتخاب شد... بعد از سونوي آخر با بابا در مورد اسمت حرف زدم و اينكه ديگه بايد اسمت مشخص بشه. به اين نتيجه رسيديم كه زيباترين و بامعناترين اسم دنيا "زهرا" ست. تصميم گرفتيم وظيفه اي كه به گردنمونه رو به نحو احسن انجام بديم و اسمت رو "زهرا" بزاريم. گلم به جرات ميتونم بگم خوشحاليم از انتخاب اين اسم با خوشحالي خبر بارداريم يكي بود شايدم بيشتر... نميدوني مادرجون وقتي فهميد قراره اسمت رو "زهرا" بزاريم چقدر خوشحال شد... همين طور اقاجون... وقتي اقاجون بعد از خبر اسمت ما رو ديد بخاطر انتخاب شايسته مون بهمون تبريك گفت. نازن...
24 مهر 1392

از خريد سيسموني تا شام امشب من و بابايي

سلام تنها دليل بودنم. دختر قشنگم گفته بودم امروز بايد برم بهداشت و دكتر اما بهداشت نرفتم دكترم هم گفت الحمدلله سونو مشكلي نداره خدا رو شكر. بعد از مطب دكتر با مادرجون و بابا ابراهيم رفتيم فروشگاههاي سيسموني بلوار كشوري رو ببينيم. تنوعش خيلي خوب بود.مادرجون واست يه 5 تيكه سايز 1 گرفت رنگش سفيده با حاشيه هاي صورتي. راستي دختر قشنگم كمدت رو هم سفارش داديم قراره تا دو روز ديگه آماده بشه.خيلي خوب بود هم كشو داشت هم جاكفشي هم دكور. اخه اين خونه اي كه الان هستيم 1 اتاق داره مجبوريم كمدي برداريم كه دكور و كمد با هم باشه تا تو اتاق جا بشه.براي همين دنبال يه كمد جمع و جور ولي جادار بوديم كه الحمدلله پيداش كرديم. من هم واست يه جغجغه استوا...
21 مهر 1392

دوباره دیدنت

سلام دختر قشنگم امیدوارم حالت خوب باشه. نازنینم مامانو ببخش باز بدقولی کردم و دیر به وبلاگت سر زدم. امروز نوبت سونو داشتم برای ناهنجاریهای مادرزادی بهت که گفته بودم. ساعت ١٢:١٥ با بابایی راه افتادیم به طرف مطب. ١٢:٤٥ اونجا بودیم ساعتهای ٢:٢٠بود که نوبتم شد نفر آخر بودم. از خانوم دکتر پرسیدم بابا میتونه بیاد داخل یا نه اما اون اجازه نداد یه کم ناراحت شدم اما چاره ای نبود. خانوم دکتر بررسی کرد الحمدلله همه چیز خوب بود. بازم تونستم روی ماهتو ببینم فدات شم.صورتت کاملا دیده میشد چشمهات و بینیت.دستها و پاها و ستون فقرات و خلاصه همه چیز رو دیدم. قلب مهربونت با اون تکونهاش کاملا دیده میشد الهی قربون قلبت بره مامانت. از ا...
20 مهر 1392

خرید سیسمونی...

سلام قشنگم. دیشب من و بابا ابراهیم و مادرجون با هم رفتیم بازار فردوسی برای دیدن و خریدن یه سری از وسایل سیسمونی.   مادرجون واست یه تخت گهواره خوشگل خرید. رنگش صورتیه مارکش میلاد و تاشو هم هست که وقتی بزرگتر شدی جمعش کنم که زیاد جامونو نگیره. دوست دارم قیمت چیزهایی که واست میخریم رو بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بدونی قیمت های قبلا چقدر بوده. تخت گهواره ات رو مامان فرزانه بعد از تخفیف گرفت ١٠٣٠٠٠ تومن.ازش عکس نگرفتم که واست بزارم انشاا... وقتی همه وسایلهاتو گرفتم عکس همه شون رو یکجا واست میزارم. راستی یه پک جغجغه ٤ تایی هم برات گرفتم فقط واسه خالی نبودن عریضه گفتم خودمم یه چیزی واست گرفته باشم. اونها رو گرفتم ١٠٠٠٠ تومن. قرار...
9 مهر 1392

وقتي تونستم ببينمت...

روز اول مهر وقت سونو دكتر هاله سجادي داشتم. وقتي خانوم دكتر دستگاهش رو روي شكمم گذاشت مانيتورش رو به سمت من برگردوند تا بتونم ببينمت. خانوم دكتر گفت:"ببين اين ستون فقراتشه اين سرش و اين دستاشه..." من گفتم:"آخخخييييي اينم پاهاشه نه!!!!" گفت:"اره. چه بچه مؤدبي داري ببين به حالت سجده خودش رو جمع كرده. خوبه بچه مؤدب باشه اما نه تو سونوگرافي." گفتم:پس جنسيتش معلوم نميشه؟؟؟ گفت:"چقدر عجله داري تا تو بخواي پاشي ده بار قلت خورده" بالاخره قلت زدي طوري كه خانوم دكتر چشمها و بيني و حتي انگشتهاي دستت رو هم بهم نشون داد. الهي قربونت برم چقدر خوشكلي مامان. خانوم دكتر گفت:"بچه ات دختره." گفتم:دختره؟؟؟     گفت:"شديييد"...
6 مهر 1392

و اما امروز...

خوب دختر گلم رسيديم به امروز كه 6 مهره.   امروز نوبت دكتر داشتم(راستي بهت نگفتم دكترم خانوم دكتر فريبا حقي يه). صداي قلب خوشكلتو دوباره هم شنيدم الهي فدات شم ماماني با اون قلب كوچولوت... خانوم دكتر سونو ام رو ديد اما گفت بايد يه سونو بررسي ناهنجاريهاي مادرزادي رو هم برام مينوشتن. (آخه براي نوشتن سونو پيش خودش نرفتم حسش نبود.) زنگ زدم از خانوم دكتر سجادي وقت سونو گرفتم. حالا قراره 20 مهر برم براي سونو. از يه نظر ناراحتم كه چرا بايد دوباره برم سونو شايد برات ضرر داشته باشه اما از نظر ديگه خوشحالم چون دوباره ميتونم ببينمت قربونت برم. ...
6 مهر 1392

صدای قلب دختر گلم

سلام دخترم ببخشید دیروز نتونستم خاطراتتو کامل کنم اما امروز میخوام تا الانو بنویسم که از این به بعد به روز باشی.   روز ٣١ شهریور برای چکاب رفتم بهداشت. ماما برام صدای قلبت رو گذاشت... وای چه حس قشنگی بود وقتی صدای قلب کوچولوتو شنیدم... قلبت مثل گنجشک میزد. اینقدر قربون صدقه ات رفتم که نگو و نپرس... هنوز جنسیتت رو نمیدونستم اما از روی صدای قلبت فهمیدم دختری! چون صدای قلبت ضعیف بود. وقتی اومدم بیرون به بابایی گفتم که صدای قلبتو شنیدم اونم خوشحال شد،کاش اونم میتونست صدای قلب قشنگتو گوش بده. ...
6 مهر 1392
1